حكيم زجاجى

299

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

همه مردمان را بريدند سر * فكند [ ند ] در آب و شد پىسپر سلاح و سلبشان ببردند تيز * به درگاه شاه جهان پرستيز از آن فتح دلشاد شد شهريار * همىگفت . . . چو بغداد بگرفت شاه جهان * بفرمود تا مهتران و مهان 255 بكردند ديوار باره خراب * / روان خون مردم همىشد چو آب / « 1 » / سوغونجاق پردانش و تيزوير / * برون آمد از شهر حالى وزير برفتند از راه نزديك شاه * ستادند يكسر بر بارگاه وزير اين‌چنين گفت با شهريار * كه چون شد شما را خداوند يار گرفتى تو اين شهر انبوه را * برون كن [ ز دل رنج ] و اندوه را 260 در اين شهر هستند ميران به جاى * سپاهى به نزديك ايشان به‌پاى نيايند در دام خسرو به زور * پديد آيد از هر كران شروشور به نرمى تو آن قوم را رام كن * ز من بشنو اى شاه و آرام « 2 » كن به هريك رسولى فرست از نهان * به دام اندر آور سران [ و ] مهان به آسانى آن قوم را پست كن * به خدعه بدانديش را مست كن 265 چو بشنيد از او اين پسند آمدش * سخن‌هاى او سودمند آمدش فرستاد نزد دواتى پيام * كه شمشير كين ماند اندر نيام به ايلى برون آى اگر بخردى * به دانش توان بست دست بدى چو بشنيد آن مرد ريزنده‌خون * ز شهر اندرآمد خرامان [ برون ] رسولى دگر شاه فرخ [ نژاد ] * فرستاد پيش سليمان چو باد 270 كه برخيز و بنشين و بيرون خرام * مگر تيغ ما بر تو گردد حرام به ما داد دارنده ملك جهان * نشايد ز خورشيد . . . سليمان شه برجمى ( ؟ ) شد برون * دل و ديده مانند درياى خون چو آمد به درگاه گردون‌پناه * فرستاد پيغام نزديك شاه كه اى شه فراخ است ميدان من * . . . 275 روم گر بگويى برون آورم * فلك را برت سرنگون آورم

--> ( 1 ) در متن اين مصراع ، مصراع اول بيت بعد است . ( 2 ) درانام